درسادرسا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

درسا وروجک مامان و بابا

شیرین زبونی های فرشته آسمونیم

گل همیشه بهارم سلام روزها و لحظه ها تند تند سپری میشن و دخترم بزرگ و بزرگتر میشه نازتر و خانمتر و شیرین زبون تر.هر کی میبینتت عاشق شیرین زبونیت میشه من که میمیرم براش.یه وقتایی میگم وقتی بزرگ شی قشنگ صحبت کنی اونوقت من با چی ذوق کنم ؟قربون صدقت برم و کلی بچلونمت؟ از صحبت کردنت بگم که همه رو کشته. یک روز داشتم برای شما کتاب می خوندم که یک موبایل هم دستت بود بعد از دستت افتاد زمین.من از تو کتاب یه شکل نشونت دادم گفتم این چیه ؟دوبار پرسیدم.گفتی :تو اول بُلایمو(موبایلمو) بده بعد من بهت بدم اون چیه؟ شبایی که خونه مامان رقیه هستیم باهاشون میریم مسجد.یک پیرزنی بود که عصا داشت  موقع بیرون اومدن از مسجد فوری رفتی دنبال کفشش بگردی بر...
22 دی 1393

جشن میلاد حضرت رسول

زندگی مامان سلام  روز چهارشنبه 17 دی رفتیم یک جشن خیلی شاد و عالی،زنعمو ثریا زحمت کشیدند مارو دعوت کردند و ما هم رفتیم.جشن برای بچه های مهد بود کلی بچه ناز و بامزه اونجا بودند.البته ما یه مقدار دیر رسیدیم صندلی نداشتیم ولی بعد صندلی خالی پیدا شد و نشستیم.برنامه خیلی شادی بود طوری که شما از رو پای مامان تکون نخوردی. ...
18 دی 1393

سی ماهگی

فرشته نازم  سلام سی ماهگیت مبارک عزیز دلم.سی ماهگیت مصادف بود با تولد خاله سمیرا برای همین یک کیک درست کردیم رفتیم خونشون دور هم خوردیم. ...
15 دی 1393

نوزدهمین و بیستمین دندون

دختر مهربونم سلام   دندون 19 و 20 مدتیه جوونه زده و من متوجه نشده بودم.چند روز پیش تو خیابون بهم گفتی :مامان من دالم دندون دل میالما. ( دارم دندون در میارما )وقتی رسیدیم خونه مامان رقیه نگاه کردم دیدم بله دندونت جوونه زده.مامان فدای تو بشه .مبارک باشه نازنین.      ...
14 دی 1393

جمعه 12 دی 93

سلام دردونه مامان قبل از اینکه به دنیا بیای اکثر جمعه ها رو با گروه میرفتم کوهنوردی،بعد از بدنیا اومدنت دیگه نتونستم برم.تا اینکه الان دوباره شروع کردم و بعضی هفته ها رو همراه بابا میریم.خیلی بهمون خوش میگذره از طبیعت و با گروه بودن حسابی لذت میبریم.دوست دارم وقتی بزرگتر شدی و تونستی حتما ببرمت.وقتی من و بابا میریم شما رو میذاریم پیش مامان مریم.این هفته مامان مریمشون می خواستند برن تهران شما رو هم با خودشون بردند.ما تا ظهر اومدیم خونه،شما شب رسیدید.نمی خواستی بیای خونه منو بابا حسابی دلمون تنگ شده  بود.رفتی خونه مامان مریم بعد ما اومدیم دنبالت.وقت خداحافظی با مامان و خاله زهره براشون بوس میفرستادی.دستت رو بوس میکردی میزدی به صورتشون....
13 دی 1393

یه سری عکس از این مدت

سلام نازنینم این مدتی که کمتر نت اومدم سرگرم شما و اینور اونور بودیم.حتی عکس هم کمتر گرفتم.البته برای عکس انداختن شما هم همکاری نمیکنی یا تکون میخوری یا میپری دوربینو میگیری میگی من اَس بییرم. اینم چند تا عکس از دخملی به زور آماده شده برای مهمونی.آخه یادم نیست گفتم یا نه ،با لباس خیلی مشکل داری.هر لباسی نمیپوشی.لباس باید نرم و لطیف باشه و کاملا ساده مثلا لباسی که دوخت داشته باشه روی سینه یا حلقه آستین تنگ داشته باشه میگی منو اَدَ میونه.منو اذیت میکنه.خودت باید لباس و کفشت رو انتخاب کنی.بالاخره داستان داریم از دستت. باغ دایی مامان مریم ،دخترم در حال سبزی چیدن   درحال خمیربازی با موهای ژولی پولی.خمیر ه...
4 دی 1393

مریضی درسا جونم

گل خندون مامان سلام پنجشنبه 20 آذر دختر عموهای عزیزم همراه خانواده هاشون آمدند سمنان.برای تفریح رفتیم شهمیرزاد و شب رو اونجا موندیم تقریبا بی اشتهایی شما از همین روز شروع شد.روز جمعه شهمیرزاد هوا سرد بود شما یه سر میرفتی تو حیاط باز می اومدی تو خونه.شب برگشتیم خونه خودمون.صبح شنبه دختر عموها رفتند.شما هم از همون صبح که بیدار شدی حالت تهوع داشتی و بالا می آوردی.یه سری از درمانهای خونگی رو انجام دادیم ولی فایده نداشت روز تعطیل بود و نمی خواستم ببرمت دکتر عمومی ولی بعداز ظهر خیلی بی حال شده بودی عشقم دیگه نا نداشت بلند شه بازی کنه و خونه رو به هم بریزه.مجبور شدیم رفتیم بیمارستان و سرم زدیم.وقتی سرم زدیم یواش یواش شارژ شدی و همونجا شروع کردی ...
27 آذر 1393

29ماهگی

سلام عشقم بیست و نهمین ماهگرد رو تبریک میگم.قربونت برم که روز به روز بزرگتر و خانمتر میشی،کلی هم زبون میریزی هر حرفی بزنیم شما جواب داری بدی یه  وقتایی مجبور میشم بهت میگم زبون دراز. ...
14 آذر 1393

تولد بابا

سلام عشقم 22 آبان تولد باباست،به همین مناسبت مهمونی گرفتیم و خانواده بابا و خانواده من دعوت بودند. به قول خودت"تلبدت مبالک بابایی"  وقتی میگفتیم تولد بابا ست میگفتی نه،تلبد منه. حسودی میکردی.برای همین هم من هم مامان مریم به فکر بودیم و برای شما کادو گرفتیم که ناراحت نشی.   دخترم در حال تزیین کیک تولد بابا   ...
25 آبان 1393