درسادرسا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

درسا وروجک مامان و بابا

تهران عروسی

گل نازم سلام پنجشنبه ساعت 3 حرکت کردیم سمت تهران از اونجایی که صبح 9 بیدار شدی و تا اون موقع هم بیدار نگه داشتمت بیشتر راه رو خواب بودی،خدارو شکر مثل سری قبل اذیت نکردی.ولی خونه عمه حسابی شیطنت کردی و با کورش یه مقدار زد و خورد داشتید.آهنگ که میذاشتند شما اون وسط در حال قر دادن بودی. جمعه شب عروسی بود (عروسی پسر عمه محمد آقا و نداجون)شما بعد ازظهر حسابی خوابیدی و داخل سالن خوش اخلاق بودی.با بچه ها بازی و شیطنت میکردی یه لحظه نمیتونستم نگهت دارم.خیلی بهت خوش گذشت،خیلی هم خوشحال بودی. شنبه شب برگشتیم خونمون.تا همین امروز خستگی از تنمون بیرون نرفته،شما هم حسابی می خوابی. عاشق این نئونای تو دیوار بودی هر وقت گمت میکردیم این گوشه ...
13 اسفند 1392

قیچی

نفس مامان سلام چند لحظه پیش که در حال نوشتن پست قبلی بودم،اومده بودی پیشم و یه نخ که از شلوارت آویزون بود رو گرفته بودی میگفتی دیجی دیجی .متوجه نمیشدم چی میگی داشتی عصبانی میشدی که فهمیدم میگی این نخ رو قیچی کن. وقتی گفتم قیچی می خوای گفتی بَ یعنی بله.الهی مامان فدات بشه عشقققققققققققققممممم. ...
13 اسفند 1392

مامی گفتن درسا

عشقم سلام  روز چهارشنبه 7 اسفند وقتی از خواب بیدارشدی بهم گفتی مامی .بدون اینکه قبلا من گفته باشم نمیدونم از جایی شنیدی یا نه .خیلی قشنگ و بامزه میگی مامی.    یه وقتایی هم صدام میکنی ماما،ماانی،از همه قشنگتر و جالبتر مامی گفتنته نفسم.عاشقتتتتتتتتم.                                                   ...
11 اسفند 1392

اولین آرایشگاه رفتن

دردونه مامان سلام دوشنبه 5 اسفند برای اولین بار بردیمت آرایشگاه،برای کوتاهی مو.البته خودم قبلا موهاتو کوتاه کرده بودم و سری آخر هم از بس تکون دادی خراب شد.این سری با بابا بردیمت آرایشگاه دوستش.اول خواب بودی و ما ترجیح دادیم در خواب کوتاهی انجام شود اما بیدار شدی به اطراف نگاهی انداختی بعد نشوندیمت رو صندلی.هیچ عکس العملی نشون ندادی حتی وقتی آرایشگر سمتت اومد و به موهات دست زد.من و بابا منتظر جیغ و گریه و بلند شدنت بودیم اما شما راحت نشستی تا آخر نه جیک زدی نه تکون خوردی.داشتیم شاخ در میاوردیم،درسا 10 الی 15 دقیقه بدون هیچ حرکتی نشسته!!! تازه وقتی می خواستیم بیایم بیرون شروع کردی صحبت کردن با آرایشگره و خندیدن و  دست تکون دادن. ...
6 اسفند 1392

دکتر درسا

سلام نفسم شرمنده اصلا حس و حال وب نوشتن ندارم حتی برای روشن کردن لپ تاپ تنبلیم میشه،ایشالا یه مقدار حال و حوصله ام اومد سر جاش جبران میکنم. عینک رو خیلی دوست داری وقتی هر جا میبینی رو چشمات میذاری.اینم چند تا عکس.با عینکه مادر بزرگه هم عکس داشتی هر وقت پیدا کردم برات میذارم. ...
5 اسفند 1392

بعد از تاخیر طولانی

سلام نازنینم اول معذرت خواهی بابت این همه تاخیر که البته یکی از دلایل اصلیش خودتی چون هر وقت بیدار باشی اصلا نمیذاری بشینم پای لب تاپ فوری میای اینقده ماما ماما میکنی تا بغلت کنم اونوقت شروع میکنی کوبیدن رو صفحه کلید،وقتی هم که خوابی یا هزارتا کار دارم انجام بدم یا خودمم خوابم میاد.همچنان شبها خیلی شیر میخوری و حسابی منو کفری میکنی.نمونه اش همین امشب بود که حدود نیم ساعت منو مکیدی دیگه داشت اشکم در میومد به زور ازت گرفتم چند تا غلت زدی خوابیدی.با بابا تصمیم گرفتیم بعد از عید از شیر بگیرمت هورا دیگه راحت میشم. از سه شنبه تا جمعه هفته پیش(22بهمن تا 25 بهمن)رفتیم تهران.رفتنی بد خواب شده بودی خیلی اذیت کردی نمی خواستی تو ماشین بشینی کلاه سر ...
1 اسفند 1392