درسادرسا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

درسا وروجک مامان و بابا

خاطرات نوروز 93

سلام عشق مامان دومین بهار زندگیت مبارک.امیدوارم سال بسیار بسیار خوب و شادی داشته باشی و همچنین همه کوچولوها. امسال هم روز سال تحویل مثل پارسال کلی بهونه گیری کردی و نق زدی،طوری که داشتی اشکمو در میاوردی برای 1 ساعتی فرستادیمت پایین خونه عمه وقتی برگشتی خدارو شکر اخلاقت خوب شده بود.بعد از تحویل سال رفتیم خونه مامان جون و باباجون و بعد هم خونه مامانی و بابایی.آخر شب هم یه سری خونه عمه سمیه زدیم.هر روز یا خونه مامان جون بودیم یا خونه مامانی چون اونجاها کلی مهمون میاد.یه وقتایی هم میرفتیم عید دیدنی.فقط روز سوم مهمون داشتیم و خونه بودیم. روز 7 فروردین به اصرار خاله زهره باهاشون رفتیم مسافرت(یزد)شب اول اردکان موندیم ،ارده خریدیم استراحت کردی...
17 فروردين 1393

اواخر سال 92

عشق مامان سلام این چند روز خیلی سرمون شلوغ بود یه مقدار سرگرم خونه تکونی بودیم و بعد هم مهمان داشتیم.پسر عمه ام محمد و خانمش که عروسیشون رفته بودیم.یک روز با مهمونها رفتیم ییلاق از اول تا آخر بساط آتش به راه بود هم برای چای زغالی هم برای جوجه کباب ناهار،شما هم اون جلو بازی میکردی آتیش بازی و خاک بازی.یک شب هم رفتیم شهمیرزاد هوا خیلی سرد بود تو حیاط جگر کباب میکردیم شما هم راضی نمیشدی بری تو خونه اصرار داشتی بیرون باشی که باعث شد یه کوچولو سرما بخوری،البته تقصیر من بود که این چند روز ازت غافل شدم و شیره بهت ندادم بخوری.ایشالا زود خوب شی تا تو عیدی حسابی حالشو ببری. یه روز گیر دادی میگفتی دوش دوش ،نبردمت این شکلی شدی.   ...
29 اسفند 1392

خونه تکونی

سلام قشنگم بالاخره ما هم خونه تکونی رو شروع کردیم،به خاطر شما وروجک دیرتر شروع کردم چون اگه زود تمیز میکردم دوباره مثل اولش میشد.برای روز جمعه آینده کارگر گرفتم تا کمکم کنه اما کل خونه یک روزه تموم نمیشه،منم استرس دارم که نکنه کارام بمونه ،خودم دست به کار شدم.البته شما نازنینم خیلی به من کمک میکنی وقتی وسایل کابینت رو میذارم بیرون تا داخلش رو تمیز کنم بعد باید کل خونه رو بگردم دنبال وسایل. یا اینکه غذا تو میاوردی تو همه ظرفها میریختی اونوقت باید همه رو میشستم.     کبریت پیدا کردی بعد دوتا از داخل جعبه در میاوردی یکیشو میدادی به من یکیش هم خودت،اونوقت میگفتی روشن کن بعد هم شما کبریت خودت رو از روش روشن...
18 اسفند 1392

اولین تجربه خاکبازی

تک ستاره آسمون دلم سلام جمعه 16 اسفند همراه بابا و باباحاجی و عمو حمیدرضا رفتیم شهمیرزاد.از اونجایی که هوا خوب بود نه سرد بود نه گرم،تصمیم گرفتم یه مقدار با دخمل نازم پیاده روی کنیم.اولش خوب بود راه میرفتیم صحبت میکردیم،دستای کوچولوتو برام تکون میدادی.وقتی هم می افتادی زمین می خواستی بلند شی دستت رو رو زمین نمیذاشتی به سختی بلند میشدی.یواش یواش بازی با سنگ ها رو شروع کردیم.اول با پا میزدیم بهشون بعد با دست پرتاب میکردیم ،بعد رفتی سراغ شن ها بازی و مشت کردن و ریختن و بعد از اون خاکها رو مشت میکردی و میریختی بالا.یه مدت که بازی کردی دیگه حسابی داشتی خودتو کثیف میکردی با گریه بردمت تو خونه تمیزت کردم لباساتو عوض کردم اما بیخیال نشدی اصرار داش...
17 اسفند 1392

20 ماهگی

فرشته نازم سلام                                           20 ماهگیت مبارک عشق مامان.                                                                                                ...
14 اسفند 1392