درسادرسا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

درسا وروجک مامان و بابا

اولین کوهنوردی

1393/2/9 1:32
نویسنده : مامان زینب
304 بازدید
اشتراک گذاری

دردونه مامان سلامماچ

قبل از حاملگیم تقریبا اکثر جمعه ها رو با گروه میرفتم کوهنوردی ،خیلی دوست داشتم و حسابی لذت میبردم هم به خاطر ورزشش هم به خاطر گروه خوبمون.ولی تقریبا 2 سال و نیم نتونستم برم.هر هفته با بابا صحبت میکردیم که حتما بریم ولی نمیشد.تا اینکه متوجه شدیم برنامه شبانه دارند و شب ساعت 9 میروند تصمیم گرفتیم ما هم بریم چون روزهای جمعه برنامه 5:30 صبحه شما خوابی ، نمیشه ولی این برنامه وسط هفته است و ساعتش هم خوب.

ساعت 9 شب رفتیم کوه چغندرون،البته اونجا جاده سلامت زدند ،فقط پیاده روی بودبرای شروع و تست شما (که چقدر اذیت میکنی؟)جای خوبی بود.با گروه سلام علیک کردیم و راه افتادیم.هنوز چند قدمی نرفته بودیم برگشتی پشت سرت رو نگاه کنی افتادی بعد هم گریه دیگه راه نرفتی.یه مقدار بغلت کردم دیدیم نمیشه بغل هیچکس هم نمیرفتی سرگروه به بابا گفت ماشین بیار ببرشون تا بالا.من و بابا و درسا با ماشین کوه رو نوردیدیمنیشخند .بالا منتظر شدیم شما سنگ بازی میکردی یه سنگ کوچولو میذاشتی به من و بابا میگفتی بشینین،یا برای خودت یه سنگ اندازه گردو میذاشتی روش مینشستیقهقهه.همه اومدند فقط یه مقدار از راه که ماشین نمیرفت همراهشون پپیاده رفتیم قله و برگشتیم شما هم بغل بابایی بودی.فکر نمیکنم فعلا بشه کوهنوردی رو شروع کرد. هر کسی بهت میگفت اسمت چیه ؟ میگفتی :نه نه.یعنی نمی خوام جواب بدم وقتی رد میشدند میگفتی:من دودام.(من درسا هستم) یک نفر بهت پسته داد دیگه بیخیال نمیشدی صدا میزدی: عمو عمو پِ پِ (یعنی پسته)

دوربین نبرده بودم عکس ندارم،یکی دوتا با گوشی بابا گرفتم نمیدونم خوب شد یا بد.ایشالا سری بعد!متفکر

 

                                               قلبماچقلبماچقلبماچقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

بابا و مامان
9 اردیبهشت 93 15:01
فدای نازی دختر
بابا و مامان
10 اردیبهشت 93 13:32
خصوصی عزیزم
شقایق مامان آرشا
10 اردیبهشت 93 15:14
سلام ماشین نوردهااا همیشه خوش باشین