درسادرسا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

درسا وروجک مامان و بابا

درسا در 3 اسفند

سلام شیرین عسل مامان جدیدا وقتی میخندی یا می خوای ناز کنی و خودتو لوس کنی چشاتو میبندی.می خواستم از این حرکتت عکس بگیرم اما زیاد خوب نشد.   میمیرم برای اون اداهات.     دندون قشنگ!               خودت بگو نازنینم اونجا جای شماست آخه!!!!!!!!     عجب بلایی شدی عمر مامان!                     عاشق این میزی یه سر میری میگیریش وایمیستی با دستات میزنی روش.   البته باید مراقبت باشم چون هنوز لرزش داره اون پا...
4 اسفند 1391

درسای چادری

دخمل نازم هر وقت میرم نماز بخونم یا چادر سر میکنم شما میای زیر چادرم قربونت بره مامان.     الهی فدات بشم با این چادر گرفتنت. ...
2 اسفند 1391

این روزای درسا

سلام نفس مامان  این روزا خیلی ناز و جیگر شدی کلی دلبری میکنی .بابا که از سرکار میاد فوری میری سمتش، بابا شمارو بغل میکنه کلی براش ناز میکنی بعد شما رو میذاره زمین بره دست و روشو بشوره که تند تند دنبالش میری.                   به مامان مریم خیلی وابسته شدی وقتی میری بغلش دیگه بغل هیچکس نمیری حتی من.وقتی مامانی لباس بپوشه که بره بیرون متوجه میشی و نق نق میکنی میری سمتش.خیلی هم بیرون رفتن رو دوست داری هر کی بخواد بره بیرون دنبالش میری.                   یه وقتایی دلت برام تنگ میشه می...
25 بهمن 1391

در دام افتادن درسا

درسا جونم بالاخره فضولی کار دستت داد و افتادی تو تله.میخواستی داخل سبد لباسها رو ببینی که برگشت روت و اون زیر گیر کردی.   دیگه داشت نق  نقت در میومد. ...
22 بهمن 1391

مسابقه وبلاگی

سلام دوستای خوبم مامان محمدپارسا و یاسمن جون لطف کردند منو به مسابقه وبلاگی دعوت کردند،تو این مسابقه باید بگیم چرا وبلاگمون رو درست کردیم. من این وبلاگو ساختم تا بتونم خاطرات شیرین کودکی دختر نازم رو ثبت و حفظ کنم اگر چه تا حدی در یک سررسید مینوشتم ولی تو وبلاگش میتونم عکس مربوطه رو هم بذارم و یه جورایی برام جذابتر و زنده تره،فکر میکنم برای دخترم هم دسترسی بهشون راحتتر باشه.واینکه میتونیم کلی دوست وبلاگی پیدا کنیم و باهاشون ارتباط داشته باشیم و از تجربیاتشون استفاده کنیم.   حالا باید سه تا از دوستامو به این مسابقه دعوت کنم هر چند دوست دارم همه رو دعوت کنم ولی قانون مسابقه اجازه نمیده. 1-مامان کوروش جون 2-مامان مش...
19 بهمن 1391

گوشواره

سلام گل نازم امشب به اصرار بابا بردیمت دکتر و گوشاتو سوراخ کردیم هر چند من اصلا دلم نمیومد و می خواستم بذارم وقتی بزرگ شدی اما بابا نذاشت.وقتی خانم دکتر می خواست گوشاتو سوراخ کنه منو از اتاق بیرون کردند و لی من بعد از اینکه صدای گریه تو رو شنیدم آمدم تو اتاق، اشک من هم داشت در میومد ولی خیلی خودمو کنترل کردم تا بتونم پیشت بمونم و باز منو بیرون نکن. هر وقت ازت عکس گرفتم میذارم عشق مامان.       دیدین گوشبالمو     ...
17 بهمن 1391